ماورای بنفش
درباره وبلاگ


ای آنکه از تبار پاکانی، به وطنت ایران افتخار میکنی ، و این درست است ... اما آیا آنگونه خواهی بود و خواهی زیست که کشورت نیز به وجودت افتخار کند ... تاکنون در این راه چه کرده ای ؟ ای آنکه از تبار پاکانی ...

پيوندها
[Link_Title]




نويسندگان
نادیا

آخرین مطالب
[Post_Title]


 
جمعه 02 بهمن 1394 :: 17:11 :: نويسنده : mavarayebanafsh

 ای خدای هفت آسمان

ای که عشق توبرایم سایه بان

ای که انسان های توازبرایم مهربان

نگرانم نگران

دل من تنگ برای رفتگان

مرگ  برایم آرام جان

پس از مرگم
تو ای زیبا نگارم
بیا در جمع خوبان بر مزارم

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شورمرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خواب مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من، با یاد من بیگانه ای در بر آینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح منچون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ


 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران